هفته گذشته در میانه خبرهای روزمره و خسته کننده سیاسی “فصلنامه مدرسه” آرام و بی سرو صدا توقیف شد.(+) دیگر مثل سالهای گذشته که توقیف یک نشریه تیتر اصلی نشریات نفس بریده باقیمانده میشد خبر توقیف مدرسه بازتابی نداشت.انصافا برای خود من هم که یکی از خوانندگان مدرسه از اولین شماره مجله بودم خبر توقیف مانند گذشته تعجب برانگیز و شوک آور نبود .سالهاست که در این دیار خبرتوقیف نشریات یا به زندان افتادن روزنامه نگاران و خیلی از مسائل دیگر ی که به خاطر آن بغض گلویمان را می فشرد و اشک میریختیم عادی شده است ……
آز آنجا که نشریه مدرسه فاقد نسخه الکترونیکی میباشد تصمیم گرفتم چند مقاله سبکتر و عامه پسند تر آنرا تایپ و برای دانلود در اختیار شما قرار دهم. مقالاتی که امروز در این پست خواهم گذاشت سه مقاله خواندنی و جذاب هست که در شماره سوم مجله ـ ویژه نامه عشق و دوستی ـ به قلم شیوای آقایان جلال توکلیان(سردبیر) عبدالکریم سروش و دکتر مرتضی مردیها به چاپ رسیده است.
در مقاله “دولت عشق” جلال توکلیان به توصیف خاطره انگیز ماجرای یک عشق دوران دانشجویی پرداخته است:
آن نخستين ديدار را هيچ گاه از ياد نمي بريم. سال 1329 شمسي بود، يا كه سال 1927 ميلادي. آل احمد بودم و در اتوبوسي نشسته عازم شيراز، كه سيمين را ديدم؛ يا كه هايدگر بودم و در دانشگاه فرايبورگ براي دانشجويان فلسفه درس مي دادم كه با هانا اشنا شدم و… يا نيمه هاي دهه ي 60 بود و من دانشجويي كه در كالج طب، پزشكي مي خواندم. در بعد ازظهر يكي از ان روزهاي سرد و زمستاني بود كه كسي كه مايه ي شادمانه ترين ايام من، اندوهبارترين لحظات من و بزرگترين سرگشتگي من شد، به زندگي من پا گذاشت و ديگر هرگز از ان جدا نشد. گرچه از اخرين ديدار ما سالها مي گذرد و در اين مدت با مشقت بسيار كوشيده ام او را فراموش كنم و اكنون نيز مي دانم كه هرگز او را نخواهم ديد- حتي نمي دانم مرده يا زنده است- اما اقرار مي كنم كه در همه ي اين سالها او در بخشي از ذهن و احساس من حضور داشته است و مطمئنم كه تا زنده ام در من زندگي خواهد كرد. در بعد از ظهر يك روز سرد و برفي زمستاني و در شروع نخستين ترم دانشگاهي ام بود كه چشمم به او افتاد……
“در ستایش عشق زمینی” عنوان مقاله دوم هست که به قلم شیوای دکتر سروش نوشته شده است و طبق معمول سروش با آوردن ابیاتی از حافظ و مولانا بر جذابیت مقاله افزوده است هر چند که شنیدن ابیات از زبان خود ایشان لطفی دیگر دارد:
آن حديث معروف پيامبر را همه شنيده ايم كه: سه چيز را در چشم من اراسته اند و محبتشان را دل من نهاده اند: زن، عطر و نماز. ادبيات ما هم از انديشه ها و اشعار عاشقانه مشحون است كه اگر پاره اي از انها متوجه زيبايي به معناي مطلق باشد، قطعا پاره اي از انها متوجه و مخصوص زن است: زنان دلربايي كه شاعران بخش عظيمي از بيان خود را وقف توضيح جمال و شيفتگي خود نسبت به جمال انها كرده اند. البته، سخناني كه شاعران درباره ي عشق و زيبايي گفته اند، گاهي چنان دوپهلو ادا شده است كه در بسياري از جاها ميتوان انها را متوجه معشوق ديگري هم دانست. ان معشوق ديگري ميتواند مرد باشد، ميتواند نه زن باشد و نه مرد، بلكه يك معشوق قدسي و يك محبوب معنوي و الهي باشد…..
ودر نهایت “مرگ مجنون” به قلم عصیان گر و متفاوت دکتر مرتضی مردیها.( این نکته را هم بد نیست بدانید که دکتر مردیها در دولت مهرورز احمدی نژاد از دانشگاه اخراج شده است) با هم قسمت هایی از این مقاله را میخوانیم:
…. طبقه متوسط ليبرال مزاج، ناگزير، احتياط محور است، و همان طور كه معمولا سرما يه اش را در چند جا قرار ميدهد و همه ي تخم هايش را در يك سبد نمي گذارد تا اگر از دست فرو افتاد، همه چيز به باد نرود، كنسانتره عشق را ترقيق و تسهيم ميكند و از ان حسه هاي دوستي و حبه هاي حب ميشكند و مي پاشد. فروغ زماني كه شايد جيك جيك مستانش بود سرود كه« زندگي شايد افروختن سيگاري باشد در فاصله ي رخوتناك دو هم اغوشي» و در وقتي كه شايد ياد زمستانش بود سرود« مرا به زوزه دراز توحش/ در عضو جنسي حيوان چكار/ مرا به حركت حقير كرم در خلا گوشتي چه كار/ مرا تبار خوني به زيستن متعهد كرده است.» ان اوج اين فرود را هم دارد…..
و در پایان خاطر نشان کنم که احتمالا در روز های آینده چند مقاله دیگر هم از ” فصلنامه مدرسه” را در وبلاگ قرار دهم.ضمنا غلط های املایی و تایپی را هم به بزرگواری خودتان ببخشید!! تا بعد.
دانلود کنید(در ستایش عشق زمینی)